تبليغاتX
ستاره ها
لیلی یا ....

لیلی یا ....

 

گاهی اوقات با خود می گویم که این عاشقان که می گویند کجایند؟ در عصری که عشق افتاده از بامی بلند و شکسته هر چهل تکه اش ،کیست که باز هم آن را بند زند و بنوشد شراب ناب و سکر آور یاد یارش را از آن.

کجاست فرهاد تیشه به دست تا ببیند که به جای اینکه رخ یار را در کوه بتراشند رخ یار را چون کوه می تراشند با اشک سختش.

آه ای مجنون تو اگر میدانستی که در این عصر کوزه ها نه با دست لیلی بلکه با کینه ی لیلی بر سرو روی لیلی می شکند ، سر به کدامین بیابان می گذاشتی؟

ای خسرو تو که در تاریخ مشهوری به جدا کردن عاشقی از معشوقش . بدان که هم اکنون خدا می تواند از گناهت گذرد که تو در برابر سنگ دلان این روز گار فرشته ای .

روزگاری لیلیان گاه گاهی که بر هر کوی گذر می کردند دل در سینه ی همه ی  مخلوقین خدا می لرزید ولی هم اکنون آنها نه گه گداری که هر شب و روز بر سر هر کوی و برزن ایستاده اند و برای داشتن آبی هر چند اندک در کوزه ی خود چه کارها که نمی کنند. کجایید ای مردان با غیرت که جنگی است این میانه که می خشکاند ریشه ی یک نسل را در خاموشی . چرا هیچ کس نمی بیند انگاری که همگی این مردمان کورند یا اینکه خود را به کوری زده اند. چرا پادشاهان که به جوانمردی در قدیم شهره بودند هم اینک ذاتی بد تر از گدایان پیدا کرده اند؟ ای عاشقان راستین از گور برخیزید که شما نیز شهیدید. شهیدانی که فقط یادتان شاید گه گاهی نوری بپاشد بر چشمان نیمه باز این بد مردمان. آسوده نخسبید که تمام لیلیان تبدیل شده اند به پیر زنان افسرده که دیگر برایشان مهم نیست لیلی باشند یا.......

 

 

مهسا  

ادامه مطلب

قلم خورده توسطمهسا در جمعه 27 اردیبهشت1387 و ساعت 0:38 قبل از ظهر
تمام زندگی شاید . . .

تمام زندگی شاید دیدن برق نگاه کودکان از شوق یک بازی جالب باشد . تمام زندگی شاید سرگرمی پیر مردان در پارک و در صحبت با یکدیگر باشد.

تمام زندگی شاید  گرفتن دستور پخت یک غذای جدید از زن همسایه باشد.

تمام زندگی شاید گذراندن نیمی از روز در پشت ترافیک لعنتی باشد.

تمام زندگی شاید تشویش یک امتحان در روز فردا باشد.

تمام زندگی شاید نگاه از پشت شیشه به دوچرخه ای نو در مغازه باشد.

تمام زندگی شاید فروختن یک فال یا گل بیشتر در پشت چراغ قرمز باشد.

تمام زندگی شاید گرفتن جزوه کامل درس استاد در آخر ترم باشد.

تمام زندگی شاید لمس نگاهی آشنا در طول یک لحظه در روز تو باشد.

دل مشغولی ها  همیشه هستند ولی نگاه دو چشم آشنا که نیمه ی دیگر وجود توست و در روز اول از یکدیگر جدا شده اید چیزی است که شاید فقط یک بار اتفاق بیفتد. پس خوب چشمانت را باز کن.

یک روز که از خواب بلند می شوی و مثل همیشه راهی خیابان می گردی و برایت یک روز کاملا معمولی است شاید روز سرنوشتت باشد. روزی که تنهاییت پایان یابد. روزی که شانه ای برای سر گذاشتن و گفتن از درد هایت را پیدا کنی. روزی که دو چشم مهربان با لبخندی شیرین آشنایی ات  دهند.

انسان به امید زنده است. امید و توکل داشته باش.

 

مهسا

ادامه مطلب

قلم خورده توسطمهسا در سه شنبه 17 اردیبهشت1387 و ساعت 11:27 بعد از ظهر
خودی در خود

خودی در خود

دیدی چه زود یادمان رفت عاشق بودیم؟ دیدی چگونه مجذوب زندگی شدیم؟ دیدی برق سکه ها چگونه ما را کور کرد؟ دیدی از یاد بردیم عهدی که از ازل بسته بودیم؟ دیدی چه زود از ما تهی شدیم؟

دیدی در سایه عینک آفتابی زدیم تا نبینیم پیرهن سیاه پاره پسرک فال فروش را؟ دیدی کارنامه سیاهمان را پس از خروج از امتحان؟

کجایی تا بگوییم اشتباه کردیم؟ کجایی تا بگوییم به بیراهه رفتیم؟ کجایی تا باز راه جاده سبز سعادت را نشانمان بدهی؟ کجایی تا راه خروج از شهر خاکستری را نشانمان بدهی؟

شانه های ما ظریف است و به دوش کشیدن باری این چنین سنگین را نتواند. داریم می شکنیم به فریادمان رس. مگر ما چیستیم؟. . . . مشتی خاک نا چیز که به دم کبریایی تو همه چیز شدیم. قوی تر از کوه و آسمان و دریا. ما را به خود وا مگذار.

وای بر من آنچنان در جستجوی تو بودم که تو را در خود ندیدم.

 

 

مهسا

ادامه مطلب

قلم خورده توسطمهسا در چهارشنبه 28 فروردین1387 و ساعت 11:39 بعد از ظهر
برگشت زندگی

برگشت زندگی

 

تمام است. دوره بچگی تمام است. دوره سادگی و بی خیالی تمام است. چرا انقدر زود بزرگ می شویم؟

عمر ما چرا اینگونه است؟

مادر بزرگ می گفت: فرصت خیلی کم است. نصف عمر به بچگی و سادگی می گذرد و نصف دیگر به پیری و ناتوانی. دوره برداشت چقدر کوتاه است.

تا می خواهیم حرفی بزنیم و اعتراضی بکنیم عقربه های ساعت خود را به رخ ما می کشند که یعنی ما عمر توهستیم که اینچنین در پی هم می دویم. چشمهایمان پر می شود از اشک و میسوزد و  به فکر خاطرات کودکی می افتیم ولی میترسیم پلک بزنیم و خاطراتمان نیز بگذرند.

با این حال بچگی و بی خبری را دوست تر دارم .زمانی که بی واهمه از درخت هلو بالا می روی به طمع هلو های بزرگتر بالای شاخه ها.بی مهابا از جوی میپری برای رسیدن یه چرخ و فلکی. بی توقع می بخشی و انتظار پاداشی جز یک لبخند را نداری. زود آشتی میکنی تا فرصت اندک بازی با بچه همسایه را از دست ندهی. و زود دوست میداری همه کس و همه چیز را از شیر مرغ تا جان آدمیزاد. . .

ولی کمی فکر کنیم، می ارزد. می ارزد که زندگی با تمام مشکلات هزار بار به عقب برگردد و ما را به دوران کودکی ببرد حتی اگر مشکلات هر زندگی هزار بار سخت تر باشد باز هم می ارزد.

 

 

 

مهسا

ادامه مطلب

قلم خورده توسطمهسا در چهارشنبه 28 فروردین1387 و ساعت 11:36 بعد از ظهر
آخرین آرزو

آخرین آرزو

 

آشنای تو هستم در غبار ، هم گوش تو هستم در صدا ، آبهای آبی نیلگون چشمهای تو را در میان نقشه جغرافی قلبم شناختم هنوز. بادبان کشتی یادم شکست اندر این نگاه من آواره صحرای چشمانت شدم. در بهار زندگی گام در جاده ی عشقت نهادم لاجرم در پاییز حرفهایت منحرف از محور جاده شدم. بوی عطر تو چراغ هر شب تارم بود. با چراغت آنقدر انس گرفتم که مسیر از یادم رفت. آنقدر محو تماشای لبانت بودم که فریب حرفهایت آشنایی ام نداد. بارگاه عشق تو همچون بهشت است از برم. من دگر جز این بارگاه ندارم آرزو. قلب و عمر و آبرو همچون کلیدی می کنم تا که شاید رحم آید دلت و این دل آواره را راهی دهی اندر بهشت. ای که رحمت پیش می آید ز خشم. گوشه نگاهی بینداز به این آواره ی کوی بهشت.

خدایا همچنان مشغول راز و نیازم ولیکن این نور چیست؟؟

آه . . .  این نور جمال ماهتاب روی اوست. در بگشوده به رویم. خوابم یا که بیدارم خدایا؟ دیگر ندارم آرزویی. مرگم رسان خدایا.

 

مهسا

ادامه مطلب

قلم خورده توسطمهسا در چهارشنبه 28 فروردین1387 و ساعت 11:36 بعد از ظهر