تبليغاتX
ستاره ها

الماس یا خاکستر

چه بر سرم آمد ؟ چه کردی با من؟

که چنین حیران و پریشان آواره تنهایی خویشم؟

چه بر سرم آمد ؟ چه کردی با من؟

که صدای شکستنم را خدا هم از پس هفت آسمان شنید؟

چه بر سرم آمد ؟ چه کردی با من؟

که چشمان قرمزم به در سیاه شد؟

چه بر سرم آمد ؟ چه کردی با من؟

که سر در گریبان فرو برده و می پاشد  از هم وجودم در این تردید. 

تردید هایی عجیب از جنس سنگ که هر چه تیشه به ریشه شان می زنم فرو نمی پاشند. تردید اینکه در طول مرخصی  یک لحظه ای عقلم ، دلم را کجا گم کردم؟

تردید شاید ها . . . تردید باید ها . . . . از پس این آتش یاخاکسترم بیرون می آید یا الماس وجودم.

چه بر سرم آوردم؟ چه کردم با خود؟

سوزاندم این آتش.... سوختم ولی می درخشم و شادم از سوختن خود. اکنون که دست نوازشگر باد خاکستر های نشسته بر روح درخشانم را می برد ، می بینم که شاید آنچه بر سرم آمد ثواب بوده نه عذاب.

ثوابی که باعث شد چشمان همیشه سر به زیرم آسمان سپید چشمانت را  ببیند و برایم همین کافیست.

ادامه مطلب

قلم خورده توسطمهسا در دوشنبه 13 مهر1388 و ساعت 0:44 قبل از ظهر
چشم های خسته

چشم های خسته

ای رهگذر تنهای کوچه عمر ، از چه رو پریشانی؟ 

زیر سایه روزها ، شتاب ثانیه ها به یغما می برد  تمام فرصت هایت را. از چه رو نشسته ای؟

ناظر باش که نگاه سربی عقربه ها به جای پاهای نداشته تو مانده.

میدانم... کوله باری داری پر از هیچ ، سنگین تر از تمام بی وزنی های عالم. میدانم پوستینی پوشیده از بی توجهی روی شانه هایت سنگینی می کند. حال ، هزار قدم دورتر از زمین خوردنت حتی نعلین هایت ریشخندت می کنند.

خسته ای . . . خوب میدانم. پس چشمانت را لحظه ای بر این زمان ببند و خاموش باش.

سکوت . . . سکوت . . . سکوت

اینک دریاب ورای تتاریکی ذهنت را. با چشم دلت ببین کورسوی روشن امید را. حس کن خنکی نسیم آینده را بر پوست ترک خورده چهره ات، گوش بسپار به شعر ماندگار تاریخ ، توانستن.

از پس کوله بارها و نعلین ها و پوستین ها بدست آور قیمت لحظه ها را. خلاصه عاشقی کن ثانیه ها ی جاودانه زندگی را. فقط بدان از این لحظه تا ابد هر گاه احساس سرد پوچی در بر گرفتت کسی هست که با بستن چشم هایش می بیند بستن چشمان خسته ات را.

ادامه مطلب

قلم خورده توسطمهسا در دوشنبه 13 مهر1388 و ساعت 0:42 قبل از ظهر

کدامین جهت

وجودی  تنها می رود سر  به زیر و دست در جیب در کوچه ی سرد و ابری زمانه ،  برگ های زرد و سرخ آرزو خرد می شوند در زیر قدم های بی تفاوتی عابر.

گویی برای او مهم نیست که در انتها به کدامین جهت  برود.

دیوار های کاهگلی استوار از هر سو تا انتها کشیده شده اند و همچون حجابی نصفه و نیمه، تن های عریان درختان قدیمی را پوشانده اند.

نسیم سرد و خشن گویی با صدای مرموز باد دست به یکی کرده اند تا تابلویی رمز آلود برای این مسافر بی تفاوت بسازند.قدم ها کند است و گویی هیچ پایی عجله ای برای سبقت از دیگری ندارد. در این میان که همه چیز در جای خود ساکن است تنها،  بوته ی کوچک خاری که از شکاف دو دیوار روییده  تاب نمی آورد و دست به دامان شاخه های تیز خود شده و مسافر  را لحظه ای متوقف می کند. ولی لحظه ای بعد بوته ی مهربان بر خود می لرزد چرا که به جای چشمهای خشمگین یا سوالی  با دو تکه یخ سرد روبرو می شود آن هم تنها لحظه ای کوتاه.

با آن همه سردی بلورهای جوشان آتشفشان چشمها به دنبال لحظه ای غفلت برای فرار بودند و الحق فرار از دست این زندانبان ممکن نبود.

مسافر به انتهای کوچه رسید و سر را به سوی گورستان انهتهای کوچه چرخاند. تنها در این زمان همگی آب شدن میله های یخی زندان چشمان مسافر را دیدند. چنان آب شدنی که گویی وجود تمام کائنات را آب می کرد.

 مسافر به راه خود ادامه داد.سر به زیر و دست در جیب در کوچه ی سرد و ابری زمانه. گویی برایش مهم نیست به کدامین جهت برود.

ادامه مطلب

قلم خورده توسطمهسا در دوشنبه 12 اسفند1387 و ساعت 0:52 قبل از ظهر
حسین هنوز مظلوم است چون....

حسین (ع) هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می آید...

ستار گلمکانی، صاحب بزرگترین

بنگاه ملک و  ماشین شهر

۱ماه تکیه راه می اندازد

 و خودش در روز تاسوعا

 سر مردم گل می مالد

و ۱۱ ماه هم سرشان شیره!

حسین (ع) هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می آید...

قدرت سامورایی!

شب ها در تکیه لخت می شود

و میانداری می کند

و روزها  مردم را لخت می کند

و زورگیری ...!

حسین (ع) هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می آید...

فرشید پوسترهای گلزار و مهناز افشار

را از بساطش جمع می کند

وآخرین ورژن! پوسترهای علی اکبر  (ع) 

 و حضرت عباس (ع)

را در بساطش پهن ...!

حسین (ع)  هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می آید...

آقای صولتی

تا پایان اربعین تمام پاساژش

را سیاه می کند

و تا آخر سال هم مشتری هایش را!

حسین (ع)  هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می آید...

قادر روزهای تاسوعا و عاشورا

قمه می زند و علم می کشد

ولی در ماه رمضان

سیگار ازلبش نمی افتد!

حسین (ع)  هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می آید...

سیامک  چشم چران!

که پاتوقش همیشه خدا

نزدیک مدارس دخترانه است

در دسته جات عزاداری

 اسفند دود می کند!

حسین (ع)  هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می آید...

نیما پشت ماکسیمایش می نویسد

"من سگ کوی حسینم"

ولی هیچ وقت از چارلی!

سگ ۱۱ماهه اش دور نمی شود!

حسین (ع)  هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می آید...

حاج مجید مداح معروف شهر

بابت ۷ ساعت مداحی

حقوق ۵۰ روز

یک کارگر را می گیرد!

حسین (ع)  هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می آید...

جباری رییس شرکت

 لبنیات شیر تو شیر!

۳۰شب شیر صلواتی

به خلق خدا می دهد

و ۳۳۵ روزهم

 با اضافه کردن آب

شیرشان را می دوشد!

حسین (ع)  هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می آید...

به جای آنکه ما 

بر مصیبت مولا بگرییم

مولا بر مصیبت ما می گرید!

حسین (ع)  هنوز مظلوم است 

چون وقتی محرم می آید...

حاج آقا کلامی

۹شب مردم را به تقوی دعوت می کند

ولی در شب دهم

 سر زود پایین آمدن از منبر

با هیت امنا دعوی می کند!

حسین (ع)  هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می آید...

هیت امنای مسجد ...علیه السلام!

درست وقت اذان ظهر عاشورا

اطعام عزاداران را شروع می کنند

و بعد از آن با انرژی و فلوت!

سینه می زنند و گریه می کنند !

حسین (ع)  هنوز مظلوم است 

چون وقتی محرم می آید...

کل یوم عاشورا

یعنی...۱۰ روز و شب ...غم گریه

کل ارض کربلا

یعنی...چند مسجد و چند تکیه !

حسین (ع)  هنوز مظلوم است

چون وقتی خورشید

  عصر عاشورا غروب کرد

او هم می رود

تا سال بعد !

تا یاد بعد!

ادامه مطلب

قلم خورده توسطمهسا در یکشنبه 27 بهمن1387 و ساعت 11:25 بعد از ظهر
کربلای ثانی

کربلای ثانی

خدایا صبوری می کنی یا امتحان؟

خدایا می دانم که می بینی و می شنوی که این روزها چه محشری بر پاست درکربلای ثانی.

خدایا می دانم که می توانی به دمی نابود کنی کل هستی را از سر خشم و به حق که یعقوب نبی صبر را از تو آموخته.

خدایا نشانمان ده راهی را که قبل از فوران خشمت که می سوزاند تر و خشک را بسوزانیم ریشه ی یزیدان را.

خدایا دستها و پاهایمان یخ زده از حرم آتش بی اثر اعتراض هایمان.

از این راه دور تو بگو چگونه جواب هل من ناصر ینصرنی را بدهیم؟

خدایا از این محاصره غیرت ها چگونه عبور کنیم؟

ننگتان باد اعراب که نه به خاندان نبوت رحم کردید و نه به خودتان در گذشته و حال و اینک که خود در چاه شکم پری نفستان به شماره افتاده و نمیتوانید چشمه ای دیگر از اعمال خود را رو کنید دهان فروبسته و با لبان بسته پوزخند می زنید.

نفرین بر شما باد که اینک فردی که شاید تا به حال سخنی از محمد(ص) نشنیده و شاید حتی خدا را قبول ندارد با تمام توان خود سعی در یاری حسین گونه هایی دارد که شما قرن ها پیش جدشان را از رسیدن هر گونه یاری دریغ کردید؟

آیا شما چیزی از جبران نشنیده اید؟ شرم بر شما و پدرانتان باد.

خدایا نمی دانم با این که به همه چیز دانا و توانایی چرا . . .؟ نمی دانم.

فقط می دانم که صبرت زیاد است و در گرفتن ورقه های امتحانی عجله نداری. تنها و تنها یک تقلب می خواهیم تا از جریمه ی نسل مان محفوظ بمانیم و آن عجله در ظهور است.

اللهم عجل لولیک الفرج

ادامه مطلب

قلم خورده توسطمهسا در جمعه 27 دی1387 و ساعت 5:24 بعد از ظهر
حلالیت و زیارت

حلالیت و زیارت

هوا تاریک است و من ایستاده ام .سوز سردی می آید. بی هدف ایستاده ام  و فقط نگاه میکنم. به شکلی  هندسی از روکشی طلائی. بالاخره

آمدم  ولی همچون صاحب این شهر غریبم. اطرافم  میروند و می آیند ولی  در این لحظه هیچ صدایی به گوشم نمی خورد.اذن دخول می خواهم ولی...

می گویند برای  یک دل سیر،  دیدنت باید حلالیت بخواهیم از کوچک و بزرگ. حلالم کنید ای عزیز ترین کسانم که باعث آمدنم به این کره خاکی شدید و من بسیاری از مواقع این لطفتان را به فراموشی سپردم. حلالم کنید  ای عزیزترین هم خونانم که در بچگی از سر بی خبری سر عروسک های بی وفا را  کندم و شما را غصه دار نمودم  . حلالم کنید ای کسانی که سال تا سال فقط عید ها از حالتان  می پرسم که می دانم  لقب خود را . حلالم کنید ای کسانی که در روز با شما هستم و ناخواسته می رنجانمتان. حلالم کنید ای تمام کسانی که اعمالم در دنیا در زندگیتان تاثیر دارد و من بی خبرم. و مهمتر از همه ... چه رویی دارم تا از  او حلالیت بخواهم؟ ولی آمدنم به  اینجا برای کسب ذره ای آبرو ست.نیرویی مرا به پیش میبرد. دستانم لمس میکند در های بزرگ را  و لمس میکنم امانی که بعد از  گذشتن از آنها به هر مجرمی  می دهند که اینک قلبم امان یافت.صدای پاهایم یک به یک میرسد به گوش و هر لحظه تند تر می شود مانند بازی بچگی هایم در هنگام یافتن  اشیاء  مخفی شده.  نوری شدید می تابد بر چشمان کورم  و بینا میکند تا ببینم    اتاقک زیبای   مورد احتیاج دستهای  امید واران را.  گویی راهی برایم باز شد. انگار زمان از حرکت ایستاده. دستهای سیاهم را به سوی   چهار ضلعی های کوچک پیش  می برم تا که شاید    به حرمت دستان عموی  صاحب این اتاقک  کمی در  پیش خالق خود آبرو گیرند.

نمی دانید که لمس  خنکی مطبوع این اشکال کوچک هندسی  چگونه می رویاند پیچک کوچک و شکنده امیدم را درگلدان  سینه.  گذاشتن سری  پر از حرفهای  رنگارنگ بر روی این اشکال   و بستن چشمها چه  آرامشی می پاشد برصدای کر کننده وسوسه ها .

وقتی درک می کنی که هر آ نچه حرف  در سینه داری و یک عمر چون خوره روانت را می خورد فقط با لمس آرامش اینجا   گویی برای هزار گوش شنوا گفته شده.

وقتی فقط با  نگاه به   پارچه سبز  پوشاننده بهترین نقطه دنیا  آن قدر آرامش  و اطمینان می یابی که مطمئن می شوی   از دام نفس  رهایی یافته ای. باور می کنی که خالق چنین آرامشی می تواند با  باران  رحمت و بخشش خود   بار سنگین گناهانی  حتی    به اندازه کوه  را  تنها با یک نم به دریای  خوبی ها برای تو تبدیل کند ، آنوقت مفهوم زیارت را در می یابی و آنگاه است که می تونی بگویی خداوندا به خاطر تمام داده ها و نداده هایت شکر و حلالم کن برای تمام گناهانی که دانسته و ندانسته مرتکب شدم.    حلالم کن

ادامه مطلب

قلم خورده توسطمهسا در یکشنبه 17 آذر1387 و ساعت 11:41 بعد از ظهر
روز ابری

روز   ابری

 

دیر زمانیست ابر های زیبای طوسی    ،   چهره آبی آسمان را پوشانده اند.   باز هم یک روز ابری دیگر.   نورهای فراوان  همراه بوی زمین خیس.                           حس دو گانه ای   که در دلهاست .   حسی بین   شادی و غم. نمی توان تشریح کرد.

مثل این است که زمین نشسته و چشم دوخته به بالا.  تشنه است ولی نه تشنه ی باران  .  بلکه تمنای توجهی اندک از آسمان را دارد.           

همین که نیم نگاهی بیندازد این زیبای مغرور به پایین دست  ،  زمین از خوشحالی به خود می لرزد  و این لرزش را فقط اهالی اش حس می کنند.

شبهای پر ستاره که  آسمان به رسم دلبران هر از چند گاهی چشمکی حواله چشمان باز و خیس از اشک زمین می کند ، چه گرما و آتشی که از وجود این بیچاره  فوران نمی کند.

وقتی ماه برای هوا خوری به پیاده روی سطح آسمان می آید تن زمین از شدت هیجان عرق می کند و چه بسیار .

چرا هیچ کس برای زمین نمی سراید؟   گویی چشم باز شاعران تنها برای آسمان باز است. به رسم عاشقی همیشه تعریف از حسن جمال دوست است. درست..... درست      ....      ولی از زبان عاشق.

عاشق بیچاره ای که زبان گفتن ندارد   چه  کند  ؟

ببار   ای  ابر  .  ببار  که  این  شهریار   دیگر  طاقت  دوری   دستانت  را  ندارد. چون  باران    در   دست  گرفتن  دست   آسمان   است   توسط   زمین     .

اما  این  معشوق شیطان  می کشد دست   خود   را     و     تشنه   تر  می کند     تشنه  ی  محبت را.

روز ابری تمام شد و  هذیان های   من   هم.    

دیگر   در   روز  های  ابری   سر       به     هوا   نخواهم   بود    زیرا   سر    به    زیر   ترین    سربلندان    زیر پای   من    است.

ادامه مطلب

قلم خورده توسطمهسا در چهارشنبه 15 آبان1387 و ساعت 9:0 بعد از ظهر
جاده ی بی تکرار زمان

   جاده ی بی تکرار زمان

گیسوی شب در امتداد جاده ی بی تکرار زمان رها بود و تاب زیبایش پیام نمناکی از رازها برای نسیم می سرود. گل یاس در پس دیوار خاکستری سکوت عطر بی وزن  مردمان تنها را برای صدای شر شر آب زمزمه می کرد. و در این میان تنها یک وجود بی صدا و محو در کنار جوی باریک کوچه ی به گل نشسته با کمری که از بی وزنی زمانه خم بود به چشم می خورد.

ساکت بود ولی صدای فریاد کلمات سوالی ذهنش تمام سکوت های بی خبری را می شکست.چشمهایش با اینکه در سیل بی کران اشکها غرق بود ولی همچنان به روی تنها جویبار کوچک این کوچه باز بود .  شب می گفت به گل یاس که در زمانهای نه چندان دور  می دیدم با چشم جان که این شکسته دل با معشوقش در کنار صفای دل افروز این کوچه و صدای ریزش آبهای بی توقع مهر بانی    با هم می خواندند  نغمه ی خوشبخت وفاداری را نه صد بار که هزار بار . ولی صد افسوس   که رنگهای این زمانه بی رنگند . همانطور که علاقه های شدید قلبی بی قلبند. اکنون بپاش عطر سحر   آمیز خود را بر این درمانده تا با کمک زمان مرحمی گذاریم بر زشت ترین زخم تاریخ بشر. ……  جدایی . 

  

ادامه مطلب

قلم خورده توسطمهسا در چهارشنبه 27 شهریور1387 و ساعت 1:1 قبل از ظهر
منتی نیست

منتی نیست بر شما آدمیان که همه از عشق بوده و هست و خواهد بود. مرا    نه تعریف کنید و نه سرزنش ،که تمامی ،کار  لخته خونی است که نا مش را از ازل دل گذاشتم . از همان روزی که تکه دیگرتان راآفریدم . و سکوت شما را دیدم نامش را دل گذاشتم تا برای هر دویتان بتپد وگرم کند نگاه سرد چشمانتان را.

دستانتان را در هم گره کنید و بدوید از میان علفزاران مهربانی. بپرید از روی مانع خوشبختی. و بدانید که من  همیشه و همیشه هر دویتان را دوست خواهم داشت. هیچ یک بر دیگری برتری ندارید . این را از همان ابتدا به شما گفته ام اما هنوز نمی دانم چرا گاهی فراموش می کنید . شما مکمل همید . مثل باد و باران. مثل سرما و گرما. باشید  در هم . بمانید با هم . که شما از یک جانید.

چشمانتان را قرار دادم تا همیشه نشانی از صداقت در  آن پیدا باشد. گوشهایتان را قرار دادم تا همواره  حدیث زیبای هستی را  در گوش یکدیگر زمزمه کنید تا یادتان باشد  گذشته ای نه چندان دور را.

لبهیتان را قرار دادم تا  بگویید آنچه را گفتنش با  سکوت نشاید هر چند که سکوت فریاد بی صدای نجواهاست. ببویید بوی خوب گلهای جاودان را . آری تا ابد برقرار باد پادشاهی گل بر خار.

پاهایتان را قرار دادم تا در وسعت سرزمین یادها سفر کنید . و بچینید میوه ها  ی زیبای درخت سیب را. دستهایتنان  را برای این قرار دادم تا موقع سلام با یکدیگر آشنا شوند و هنگام وداع حد اقل برای هم نشانی از آشنایی گذشته را تکان دهند.  ولی از این میان کار مشکل چشم بود . چشم بود و چشم

کاش بودید و می دیدید که چه آتشی زد به جانم غم غریب چشمانتان در تنهایی و چه زیبا شادم کرد سرود خوش با هم بودن بعد از دیدن یارتان.

چه قصهه ی عجیبی دارد این چشمها که هنوز که هنوز است از بیانش قاصرم .

از پس این همه نه سپاستان را می خواهم و نه تعریف ، که نیازی نیست به اینها. ولی تنها و تنها یک چیز را تمنا دارم :

از یادم مبرید.

 

ادامه مطلب

قلم خورده توسطمهسا در جمعه 18 مرداد1387 و ساعت 1:47 بعد از ظهر